سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12371
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۷ دی, ۱۳۹۷ - ۱۷:۵۳
  •   

    شب های زمستان(۴) /حمزه سلمان پور

    شب های زمستان(۴) حمزه سلمان پور شام که تمام می شود، زایر صیهود بلافاصله قوطی توتون را باز می کند و یک سیگار دیگر را با دقت و ظرافت می پیچد. روشن کردن سیگار از آتش موگد برای او لذت خاصی دارد که خودش هم دلیل آن را نمی داند. بعد از تمام شدن سیگار، […]

    شب های زمستان(۴)

    حمزه سلمان پور
    IMG_20181228_173038_610

    شام که تمام می شود، زایر صیهود بلافاصله قوطی توتون را باز می کند و یک سیگار دیگر را با دقت و ظرافت می پیچد. روشن کردن سیگار از آتش موگد برای او لذت خاصی دارد که خودش هم دلیل آن را نمی داند.
    بعد از تمام شدن سیگار، سری به بیرون می زند باران به شکل یکنواخت ادامه دارد. او متوجه تغییر جهت باد می شود به خانواده می گوید: “دارت علی شمال” (جهت باران شمالی شد) این وضعیت به آن معنا است که موجی از سرما همراه با باران می آید. بارش شمالی که در واقع با بادهای شمال غربی همراه می شود به ندرت اتفاق می افتد و معمولاً زمان آن نزدیکی های چله زمستان است.
    او چفیه خود را مانند سواران صحرا، روی سر و صورت می بندد و بعد “مزویه ی دِگاگ” قهوه ای رنگ خود را رو‌ی شانه هایش می اندازد. مزویه، ردای پشمی بلندی شبیه عبای زنان عرب است. نخ های بافت این مزویه را مادرش تهیه کرده بود. مادر زایر صیهود، نخ های باریک را از چند “یزِّه”ی(واحد شمارش پشم چیده شده به ازای هر گوسفند) هم رنگ، بوسیله ی “مُغْزَلْ”(دوک چوبی) ریسیده بود و سپس نخ ها را روی “مطوی”(حلقه ی چوبی) به شکل منظمی دور داده تا آن را به صورت کلاف در آورد و بعد کلاف ها را به شهر، نزد”شعبان الحایچ” فرستاده بود تا آنها را ببافد.
    نخ ریسی یکی از کارهای اوقات فراغت مردان و زنان روستا است آنها پشم گوسفند را می ریسند تا با آن مزویه، جاجیم و غیره بافته شود. کسانی که ماهرتر هستند نخ های خیلی باریک برای بافت “بِشِتْ” می ریسند. گاهی موی بز را هم می ریسند تا با آن طناب، خورجین، چیوَند(پالان)، فُروَند(کمربند صعود از نخل)، و کیسه ی حمل و نگهداری غلات تهیه شود.
    زایر صیهود برای در امان ماندن از باران، مزویه را روی ‌سرش می کشد و برای سرکشی به اصطبل می رود. بعد به طویله گاوها سری می زند، نگاهی به آغل بره ها و بزغاله ها می اندازد و بعد دور تا دور حیاط را تا آن طرف مراح گوسفندان می پاید تا به “گِن”(اتاقک مرغ و خروس ها) برسد. درب آنجا را که یک تخته نیم متری است و انیسه یک سنگ بزرگ پشت آن می گذارد را بررسی می کند. سه سگ که در سوباط جلوی گن، برای رهایی از سرما و رطوبت خاک، در میان “چیوَند”ها خوابیده اند از جای خود بلند می شوند و برای زایر صیهود دُم تکان می دهند اما مثل هر شب پارس نمی کنند. سگ های روستا در موقع باران به ندرت پارس می کنند و زیاد می خوابند به این خاطر است که زایر صیهود در شب های بارانی بیشتر نگران “سَطوه”(شبیخون) گرگ است.
    در هوای تاریک و بارانی روستا، از ورای دیوار کوتاه حیاط، نگاه زایر صیهود به آن طرف نخلستان، می افتد. او می تواند سطح آبی را ببیند که به تدریج در غدیر وسط روستا در حال بالا آمدن است.
    این غدیر دریاچه ای به شکل یک بیضی نامتقارن است که طول آن هزار و ۳۰۰ و عرض آن ۶۰۰ متر است. در زمستان، آب باران از سطح روستا و دشت اطراف به آن سرازیر می شود و ذخیره آب روستا در فصل بهار و تابستان است. خوبی غدیر این است که از لبه به سمت مرکز شیب ملایمی دارد بنابراین بر خلاف گودال های اطراف روستا، تا کنون کودکی در آن غرق نشده است.
    وقتی که در اواخر تابستان، آب غدیر کم می شود، روستاییان چاه هایی که از قبل در بستر ماسه ای آن حفر شده است را لایروبی می کنند. هر خانواده یک یا دو چاه در بستر غدیر دارند که آب مصرفی خانواده و احشام آنها را تأمین می‌کند.
    در کنار چاه ها، “یوابی” قرار دارند. “یابیه” آبشخوری برای چهارپایان و عمدتا گوسفندان است که از کاه گل درست می شود. سطح آن را با روکشی از گل رس می پوشانند. قبل از استفاده دو روز در آن “تِجِنْ”(خاکه پشکل گوسفند) می سوزانند تا در برابر نفوذ آب محکم و سفال گونه شود.
    آنها در تابستان با دَلو، آبِ شیرین را از چاه های کم عمق کف غدیر بیرون می کشند و در یابیه ها می ریزند تا گوسفندان، ظهر تابستان یا نزدیکی غروب، هنگام بازگشت از چراگاه آب بخورند و بعد به مراح بروند.
    با وجود اینکه ده ها گله همزمان به غدیر وارد می شوند اما گوسفندان یابیه خود را می شناسند و به ندرت از یوابی همسایه آب می خورند.
    زایر صیهود، صداهایی از دور می شنود انگار اتفاقی در روستا افتاده است.
    با نگرانی پسر بزرگش را صدا می زند یک جنایه و یک بیل بر می دارند و بیرون می روند. عباره وسط روستا که همچون رودی کوچک آب های باران را از سطح روستا و دشتِ بالا جمع می کند و به غدیر می فرستد را رد می کنند و از میان نخل های “بیت عسّاف” می گذرند تا به محل فریادها برسند.
    بر اثر بسته شدن راه خروجِ آب و توقف آن، بخشی از دیوار حیاط خانه ی “فَیّور” روی تعدادی از گوسفندان آوار شده بود.
    مردان روستا جمع شده بودند تا لاشه گوسفندان را از زیر آوار بیرون بیاورند و راه آب را هم باز کنند ساعتی طول کشید تا توده ضخیم کاه گلی دیوار را در زیر باران شدید و هوای سرد کنار بزنند و لاشه ۷ گوسفند را خارج کنند.
    زایر صیهود و پسرش “ضُمَد” در راه بازگشت وقتی از عباره می گذشتند دست و پای خود را از گل و لای شستند و به خانه آمدند.
    انیسه برای آنها آتش تازه ای در موگد روشن کرد تا گرم شوند و کتری سیاه را که از قبل در موگد می جوشید و بخار سفید رنگ از دهانه و چند جای درب کج و کوله آن با فشار خارج می شد را برداشت تا چای تازه دم کند. زایر صیهود روی یکی از پوست های خشک شده ی گوسفند که در کنار موگد پهن شده اند می نشیند و قوطی برنجی توتون را جلویش می گذارد.
    حمدان و وحیده دختر و پسر کوچک زایر صیهود قبل از بازگشت پدر خوابیده بودند. مادر برای آنها یکی از داستان های “سعلوه” را تعریف می کرد.
    سعلوه، زنِ زشت و ترسناکی است که موهای خیلی بلند و افشان به اندازه یک یزّه “صوفِ منفوش”( پشم حلاجی شده) و دندان هایی شبیه دندان گرگ دارد، انگشتانش به جای ناخن، چنگال هایی همچون چنگال عقاب دارند و بدن برهنه اش پوشیده از مویی شبیه موی گوساله ی سیاه تازه متولد شده است.
    سعلوه به سراغ یک مرد شکارچی آمده بود که در تاریکی شب، در بیابان در حال کباب کردن گوشت شکار بود. روبرویش نشست و منتظر ماند تا مرد شامش را تمام کند و او را بخورد. اما مرد شکارچی نمی خواست طعمه سعلوه شود. او که مرد باهوشی بود متوجه شد سعلوه تمام حرکاتش را تقلید می کند از گوشت های کباب شده برداشت و در دهانش گذاشت سعلوه هم همین کار را کرد استخوان را به سویی پرت کرد باز هم سعلوه این کار را کرد بنابراین فکری به ذهن مرد شکارچی آمد. وی یک ترکه چوب برداشت و سر آن را آتش زد و سر دیگر آن را در دهانش گرفت سعلوه هم عینا همان کار را کرد. این بار شکارچی ترکه دیگری آتش زد و آن را بالای سرش گرفت سعلوه به تقلید از او سر ترکه چوبی که آتش زده بود را روی سرش گرفت. ناگهان موهای انبوهش آتش گرفتند و در یک لحظه آتش به تمام تنش سرایت کرد. سعلوه جیغ زنان سر به بیابان گذاشت تا در آتش بسوزد و خاکستر شود.
    حمدان و وحیده در میان وحشت از سعلوه و خوشحالی از نجات مرد شکارچی به خواب رفتند…
    روستا در سکوت فرو رفته بود. جز صدای یکنواخت باران و شر شر مرازیب، صدایی به گوش نمی رسید.

    ادامه دارد…

    برچسب ها :

    نظرات