سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12459
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۵ بهمن, ۱۳۹۷ - ۰۲:۰۴
  •   

    شبهای زمستان(۵) /حمزه سلمان پور

    شبهای زمستان(۵) حمزه سلمان پور زمستان برای روستاییان فصل سختی است و عبور از آن با چالش های مختلفی همراه می شود. در آن شب سرد و بارانی، زایر صیهود کیسه پارچه ای کوچکی از جیب کتش در می آورد، آن را در میان انگشتانش مچاله می کند و بین لایه های چفیه ای که […]

    شبهای زمستان(۵)

    حمزه سلمان پور

    زمستان برای روستاییان فصل سختی است و عبور از آن با چالش های مختلفی همراه می شود.
    در آن شب سرد و بارانی، زایر صیهود کیسه پارچه ای کوچکی از جیب کتش در می آورد، آن را در میان انگشتانش مچاله می کند و بین لایه های چفیه ای که به سرش بسته است می گذارد و تا صبح در “طارمه” روی یک تکه نمد پشمی چند لایه که روی آن یک پوست خشک شده گوسفند پهن کرده بود می نشیند، آتش موگد را روشن نگه می دارد و نگهبانی می دهد تا گرگ به گله نزند.
    با دمیدن فجر صادق، در حالی که زایر صیهود هنوز هم بیدار است، صدای پرندگان ساکن سدره سکوت شب را می شکند و خبر از نزدیکی صبح می دهد. به رغم هوای سرد و بارانی، نه به حرارت یک سحرگاه بهاری، بلکه ملایم تر، بلبل ها و گنجشکان و چلچله ها یکی پس از دیگری می خوانند و ساکت می شوند.
    هوا صاف شده و ستاره ها در آسمان شفاف و تمیز روستا چشمک می زنند. نسیم ملایمی از جهت شمال غربی می وزد. این نسیم را اهالی روستا باد شمال می نامند و در چنین مواقعی هوا سردتر می شود. زایر صیهود سری به اسب ها می زند و به داخل رود.
    انیسه بلافاصله پس از بیدار شدن، آتش موگد داخل خانه را روشن می کند و دیگ بزرگ شیر را که باید صبحانه گرم اسب ها باشد، کنار آن می گذارد سپس به بیرون می رود و دیگ حلیم را که از عصر دیروز در تنور گذاشته بود می آورد، خمیر درب آن را که حالا مانند استخوان خشک و سفت شده با چند ضربه می شکند و بعد از اینکه درِ آن را باز می کند با گفگیر چند دقیقه به هم میزند و روی آتش موگد می گذارد.
    زایر صیهود کتری سیاه و دود گرفته بزرگی را از کنار آتش بر می دارد و به بیرون می رود تا وضو بگیرد.
    سایر اعضای خانواده هم یکی پس از دیگری بیدار می شوند و در حالی که هوا هنوز گرگ و میش بود برای صرف صبحانه دور موگد می نشینند.
    انیسه برای هر کدام از آنها کاسه ای از حلیم پر می کند و روی آن مقداری روغن حیوانی که رایحه خوش زردچوبه و پیاز سرخ کرده از آن متصاعد می شود می ریزد. یک کاسه پر از شیره خرما هم وسط می گذارد تا بر حسب مزاج به حلیم اضافه کنند.
    چندتا از نان هایی که دیروز عصر پخته بود را یکی پس از دیگری روی آتش موگد، که حالا فرو نسشته بود گرم می کند و روی سفره حصیری می گذارد. قوری چینی را هم که در آن چای دم کرده بود و بخار از دهانه آن به هوا بر می خاست جابجا می کند.
    بعد از صرف صبحانه، هر کس وظیفه خود را می داند. پسر بزرگ زایر صیهود برای بردن گله به مرتع آماده می شود. پسران دیگر هم به اتفاق پدر، برای دادن علف به اسب ها و قاطرها و رسیدگی به سایر چهارپایان می روند.
    انیسه همراه با حمدان کوچک و دخترش وحیده برای دوشیدن شیر دام ها بیرون می رود. قبل از آن دریچه اتاقک مرغ ها را باز می کند تا بیرون بیایند و برایشان مقداری دانه ی جو روی زمین مرطوب حیات می ریزد. زایر صیهود هم دیگ بزرگ شیر را به اصطبل می برد تا به اسب ها شیر گرم بدهد.
    با شروع یک روز آفتابی، روستا به جنب و جوش می افتد. چوپان ها همراه با گله از روستا خارج می شوند.
    بعد از طلوع خورشید زنان روستا علیرغم سردی هوا، برای شستشوی لباس و ظروف به کناره های غدیر روند. بعضی هم برای بردن آب از غدیر، دیگ های بزرگ را روی سر حمل می کنند.
    نسیم سرد و ملایم شمالی امواج کوچکی روی سطح آب غدیر ایجاد می کرد و با تابش مورب خورشید کم رمق صبحگاهی، سطح مواج غدیر را شبیه دریاچه ای از طلا می نمود.
    زایر صیهود عادت داشت هر صبح گله را که پسر بزرگش چوپان آن بود تا بیرون روستا همراهی کند.
    او به هنگام بازگشت، از همان جا نگاهی به سمت روستا می کند منظره روستا از سمت شرق غدیر زیباتر است از آن سوی غدیر انعکاس لرزان خانه های کاهگلی، نخلهای سر به فلک کشیده و درختان سدر هزار ساله بر سطح درخشان و مواج آب، تحسین هر بیننده ای را بر می انگیزد. به خصوص که در اطراف نیمه ی غربی آن لوح زیبا، انعکاسی در هم آمیخته از رنگ های متنوع و شاد لباس های زنان و دخترانی افتاده است که همچون پرچینی نامنظم از گل های رنگارنگ بر حاشیه غدیر ردیف شده اند.
    زایر صیهود متوجه لکه هایی از خون روی زمین می شود. با کنجکاوی و دلهره قطره های خون را دنبال می کند انگار چیزی رو زمین خیس کشیده شده است از روی رد پا می توانست حدس بزند که دیشب گرگ به روستا زده است.
    با دقت و سرعت بیشتری جای پا را دنبال می کند و بعد از گذشتن از یک نهر کم عمق، پشت یک تپه کوچک، بقایای گوسفندی را می یابد.
    به سوی روستا به راه می افتد. در حالی که نگاهش به سوی روستا است و سعی می کند روی “روفه” ها راه برود تا پایش در آب و گل نلغزد به یاد سال های دور می افتد. شبی که برای اولین بار گرگ را از نزدیک دیده بود.
    در آن شب خنک بهاری زایر صیهود ۱۲ سال داشت و در کنار پدرش روی “عرزاله” وسط مراح، در میان گوسفندان دراز کشیده بود. هفته پیش از آن شب، گرگ ۳ بار به روستا زده بود و پدر زایر صیهود می دانست که او بالاخره به سراغ گله آنها می آید.
    ساعتی از نیمه شب گذشته بود و صدای گاه و بی گاه سگ ها، صدای غورباقه های غدیر و جیرجیرک های نخلستان به گوش می رسید. شبی مهتابی با هوایی صاف بود آن قدر صاف که می شد رد شدن یک خفاش از آسمان را هم دید.
    ناگهان، پدر زایر صیهود سیگار لف خود را سراسیمه خاموش کرد، سر خود را دزدید و به صیهود کوچک اشاره کرد که تکان نخورد. با انگشت سمتی را به صیهود نشان داد که بام یک آلونک کم ارتفاع بود.
    گرگ با مهارت و ذکاوت غریزی خود، طوری روی سقف پهن شده بود و سینه خیز خود را به جلو می کشید و گوش هایش را به سمت عقب خوابانده بود که اگر صیهود و پدرش روی عرزاله مرتفع وسط حیاط نبودند او را نمی دیدند.
    پدر صیهود آهسته تفنگ “تنبل”(سرپر) خود را برداشت، خروسک چخماق آن را به عقب کشید تا مسلح شود، یک”صفره”(چاشنی دست ساز که با زرورق و گوگرد چوب کبریت ساخته می شود) را از کبریتی که در جیب دشداشه اش بود در آورد و روی “عین”(پستانک چاشنی خور) گذاشت.
    در حالی که در جایش بر آرنج دست راست تکیه داده بود و سرش را پایین نگه داشته بود با حرکتی نرم، سر تفنگ را به سویی چرخاند که گرگ آنجا بود. صیهود با ترس و هیجان به دقت گرگ خاکستری را که در زیر نور ماه می توانست چشمان نافذ و ترسناکش را ببیند زیر نظر داشت و بدون هیچ حرکتی دراز کشیده بود. او آن قدر آرام نفس می کشید که می توانست صدای ضربان سریع قلبش را بشنود.
    گرگ حالا به لبه سقف رسیده بود و مانند یک مار خود را خم کرده بود تا از دیوار کم ارتفاع آلونک به پایین بخزد و بعد به سمت گله برود. در یک لحظه، نگاه گرگ با نگاه پدر صیهود یکی شد قبل از اینکه واکنشی نشان دهد، صدای غرش تفنگ همراه با جرقه‌ای بزرگ به هوا برخاست. برای لحظاتی محیط، مملو از دود غلیظ سفید رنگ شد، بوی باروت در فضا پیچید و در پی آن، صدای پارس همه ی سگ های روستا شنیده شد صیهود هنوز گوشهایش را گرفته بود.
    با شنیدن صدای شلیک، مردان روستا یکی پس از دیگری در خانه پدر صیهود جمع شدند و همگی دنبال گرگ زخمی می گشتند. آنها اثر خونریزی را روی سقف و پشت خانه دیدند و بعد فانوس و اسلحه به دست به جایی خارج از روستا رفتند که قطره های زیاد خون آنها را راهنمایی می کرد.
    بالاخره گرگ زخمی را خارج از روستا یافتند که افتاده بود و جان می کَند. صیهود ۱۲ ساله به دنبال پدرش همراه آنها رفته بود تا گرگ را از نزدیک ترین فاصله ممکن ببیند چند نفر با چماق ضرباتی به گرگ زدند و او را کشتند.
    پدر صیهود گفت چشم هایش برای من است، یک نفر گفت من مقداری از جگرش را بر می دارم و دیگری گفت من مقداری از روده را می خواهم.
    صیهود از نزدیک می دید که چگونه پدرش چشمان گرگ را از حدقه در آورد و در پارچه ای پیچاند و در جیبش گذاشت سپس همراه با مردان دیگر، شکم گرگ را دریدند و امعای داخلی اش را بیرون آوردند و بین خود تقسیم کردند.
    روستاییان اعتقاد دارند اجزای بدن گرگ، خواص طبی و تاثیرات جسمی بر بدن انسان دارد.
    پدرش در راه بازگشت برایش توضیح داد که از این به بعد وقتی شب ها چشمان گرگ را در چفیه اش می گذارد خواب به چشمانش راه نخواهد یافت و صیهود هنوز هم آن جفت چشم گرگ را دارد و شب هایی که نگهبانی می دهد از آنها استفاده می کند.
    زایر صیهود وارد روستا می شود به هر کس در روستا می رسد از او می پرسد که آیا یک بره بزرگ سیاه از گوسفندانش گم شده است؟
    به “ربضه” میان روستا می رسد. در آنجا عده ای از مردان در “مشراگه”(محل آفتاب گرفتن/رو به خورشید، پشت به دیوار) ایستاده اند.

    ادامه دارد…


    نظرات