سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12682
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۵ اردیبهشت, ۱۳۹۸ - ۲۲:۲۱
  •   

    گوشه ای از خاطرات خط پدافندی/ رزمنده مدافع حرم ولید شریفات

    با عرض سلام 🌹گوشه ای از خاطرات خط پدافندی باشکوی در کنار رفقای عزیزم محمود مراد اسکندری ، رضا عادلی و بقیه عزیزان همرزمم و دیگر عزیزان🌹 …مدت کوتاهی از استقرار و تسلیح شدن ما در شهر الحاضر سوریه نگذشته بود که به گروهان ما گفتند باید آماده اعزام به خط پدافندی باشکوی بشید… وسایلمون […]

    با عرض سلام

    🌹گوشه ای از خاطرات خط پدافندی باشکوی در کنار رفقای عزیزم محمود مراد اسکندری ، رضا عادلی و بقیه عزیزان همرزمم و دیگر عزیزان🌹

    …مدت کوتاهی از استقرار و تسلیح شدن ما در شهر الحاضر سوریه نگذشته بود که به گروهان ما گفتند باید آماده اعزام به خط پدافندی باشکوی بشید… وسایلمون رو جمع کردیم و حرکت کردیم ، وقتی به منطقه رسیدیم سنگرها رو تحویل گرفتیم ، تا اونجایی که در خاطرم هست هفت الی هشت سنگر را تحویل گرفتیم و سنگر ما تا سنگر شهید محمود اسکندری فاصله ای نزدیک به ۱۰۰ متر بود…
    خلاصه هوا خیلی خیلی خیلی سرد بود و یک سنگر را بهمراه دو نفر از عزیزانم بنامهای میثم و رحمان از نیروهای ارتش سوریه تحویل گرفتیم و ما سه نفر ؛ اول شروع به پاکسازی و نظافت سنگر کردیم ، بعدش منو رحمان رفتیم در منطقه سَرَک بکشیم و ببینیم چه خبره… خلاصه بعد از کلی این ور و اون ور رفتن رحمان گفت ولید بیا یخورده چوب جمع کنیم ببریم سنگر که بندازیم تو بخاری ، گفتمش نمیخواد بابا برامون میارن… گفت چی برامون میارن مگه اومدیم سیزده بدر😳… خلاصه چندتا شاخه با خودمون بریدیم گفتم کافیه دیگه ، سرتون به درد نیارم برگشتیم سنگر و دور هم نشسته بودیم که نگاه ساعت کردیم دیدیم وقت اذان مغرب هست و بیرون کنار سنگر یا به قول سوری ها ساتر ؛ نماز خوندیم و بعدش شام خوردیم و بعد از شام به رحمان و میثم گفتم بچه ها به نوبت پُست بدیم هر ساعتی رو که دوست دارید انتخاب کنید و ساعت دیر وقت رو خودم پست میدم (ما سه نفر باهم رو در بایستی داشتیم چون از قبل همدیگه رو نمیشناختیم) گفتن باشه… ( منم یهو تو دلم گفتم حالا یه تعارف کردم اینها هم زود قبول کردن… حالا چه غلطی بکنم😱😂 بعد بهشون گفتم حالا که بیداریم تا بعد هم خدا کریمه…
    لابلای صحبتها و شوخی و بگو بخند کمی رومون تو رو هم باز شد از این بحث ها… دیگه باید میخوابیدیم ، به میثم گفتم میثم جان بی زحمت شما ساعت ده تا دوازده بیدار بمون بعدش رحمان و بعدش هم من فلان فلان شده رو بیدار کن😱 گفت باشه…
    آقا همین که داشتم پتو خودم رو درست میکردم که بگیرم بمیرم دیدم میثم داره خُر و پف میکنه😴 گفتم رحمان اینو نگاه رحمان زد زیر خنده خلاصه بیدارش کردم گفتمش میثم په چرا خوابت برد…؟ گفت نه ! من بیدارم ، شما بخوابید😳 رحمان گفت بگیریم بخوابیم کی به کیه منم از خدا خواسته گفتم توکل بر خدا بخوابیم 😁 ( آخه لامصب تو اون هوا تو سنگر ، کنار بخاری مگه میشد آدم بیدار بمونه ) میثم و رحمان رفتن تو کیسه خواب و زیپ کیسه رو کشیدن راحت… منم با قدی نزدیک دو متر رفتم تو کیسه خواب دیدم کیسه خواب تا بالای نافم میرسه 😕 زدم پشت دستم که ای دل غافل ای کاش به حرف رحمان گوش میدادم و بیشتر چوب جمع میکردیم ، بهر حال مصیبتی داشتم تا اذان صبح ؛ با اجازتون هم نصف شب چوبها هم تموم شدن و من موندم دو تا پتو😁 صبح که شد….

    داستان ادامه داره
    😂
    پایان قسمت اول


    نظرات