سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12778
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۱ اردیبهشت, ۱۳۹۸ - ۰۰:۰۹
  •   

    ناخن رنگی/فاضل خمیسی

    *ناخن رنگی* کاری به جز فکر کردن نداشت ، اگر هم مینوشت ، مجبور بود به زمین و زمان از فرماندار تا سربازی که دم درب کلانتری می ایستاد توضیح دهد ، روی این حساب تصمیم گرفته بود مثل بقیه فقط لبخند بزند ! سالها پیش از دانشگاه اخراج شده و نتوانسته بود مدرک تحصیلی […]

    *ناخن رنگی*


    کاری به جز فکر کردن نداشت ، اگر هم مینوشت ، مجبور بود به زمین و زمان از فرماندار تا سربازی که دم درب کلانتری
    می ایستاد توضیح دهد ، روی این حساب تصمیم گرفته بود مثل بقیه فقط لبخند بزند !
    سالها پیش از دانشگاه اخراج شده و نتوانسته بود مدرک تحصیلی اش را بگیرد ، از اینکه مدرک تحصیلی نداشت ناراحت نبود ، چون میدانست مؤثرترین افراد دوران مدرن مثل : مارکس، داروین،فروید ، اینشتین و حتی نابغه و مخترعی مثل ادیسون هیچکدام دانشگاهی نبودند ، و چه بسا اگر به دانشگاه میرفتند هیچوقت نمیتوانستند چنین بر جهان مؤثر واقع شوند .
    تنها تفاوت او با آنها در این بود که او حالاحتی از سایه خودش میترسید ، و آنها نمیترسیدند.
    تجربه خوبی از خود بودنش نداشت !یکبار که شجاعت بخرج داد و به نحوه مدیریت دانشگاه و بیسوادی اساتید سخنرانی اعتراض گونه ای کرده و دانشگاه را به یک حصارفکری تشبیه کرده بود ، از دانشگاه اخراج شد.
    پس از اعتراض به اخراجش ،برای بازگشت به کلاسهای درس ، برگه ای جلویش گذاشتند که متعهد شود ، او هم مثل بقیه فکر و رفتار کند ،با رفتار !مشکلی نداشت ! اما اینکه مثل بقیه فکر کند ، خنده دار مینمود ، او چه میدانست دیگران چگونه و به چه فکر میکنند؟ روی این حساب روی برگه فقط نام ونام خانوادگیش را نوشت . برای سرگرمی بعضی روزها را بازار گردی میکرد ، اون روز هم با چک پول پنجاه هزار تومانی که از مادر پیرش گرفته ، در بازار قدم میزند ، نگاه به قیمت ها ی پشت ویترین ها سرگرمی اش شده بود، با خودش زمزمه میکرد : من که گفتم استاد بیسواد و دانشجوی تنبل و مدیریت ناکارا ، جامعه را دزد و ترسو میکند ، اما بجای اینکه به حرفهام گوش بدهند مرا اخراج کردند .
    در گذشته اقتصاد میخواند ، یادش میآمد وقتی گفته بود تفاوت بانک ها و مافیای اقتصادی در این بود که بانک ها در قوانین متخصص هستند اما مافیا افکار عمومی را بهتر درک میکنند و همراهی این دو پشت مردم را بر زمین خواهد زد ، او را برای توضیح خواسته و به او گفته بودند دیگر از این اراجیف در کلاس درس تکرار نکند …
    همان طور که به تعریف مفهومی عدل و سرمایه فکر میکرد ، بوق ماشینی او را به پیاده رو کشاند ، روی شیشه ویترین یک قصابی نوشته بود : گوشت نَر گوسفندی کشتار روز …، قیمت ننوشته بود! کنجکاوانه وارد قصابی شد ، قصاب جواب سلامش را نداد ، همانطور که کارد سلاخی اش را روی میله تیز کن میکشید مشغول صحبت بود ، مردی شیک پوش به همراه زنی با ناخن هایی که هر کدام رنگی خاص داشتند منتظر گوشت شان بودند ، رنگ و روی زن و مرد به خوردن گوشت بی نیاز بود ، زن بی توجه به اطراف و اینکه فردی غریبه اونجا ایستاده رو به قصاب کرد و با بی حیایی گفت : اصغر آقا ! ببخشید ، بجز فیله ، شراب سفید با چه کبابی خوبه ؟!
    دعای رزق و روزی با قاب بالای یخچال قصابی نصب بود ، مرد شیک پوش کارتی را از میان کارتهای گوناگون و رنگارنگی که در کیفش چیده شده بود،بدست قصاب داد ، عددهای رمز کارت را هم گفت!
    قیمتی بین دو مرد رد و بدل نشد ، گویا توی کارت آنقدر پول بود که داشت سرریز میشد و قیمت ها برای اینگونه کارتها سوال بیخودیست ، ..
    قصاب داشت به زن ناخن رنگی توضیح میداد ، دلیلی برای خداحافظی نمیدید ، سلامش را کسی جواب نداده بود ، پس خداحافظی اش بی معنی است ،هنوز زیاد دور نشده بود که زنی را دید که در سطل زباله ی مرغ فروشی پوست مرغها را از میان روده ها جدا میکرد ، دختر کوچکش به فاصله کمی از مادر ایستاده ، رنگ دخترک به گچ میماند ؛ سفید و بی روح !
    او کارت بانکی نداشت ، پنجاه هزارتومانی را جلوی قصاب گذاشت ، کمتر از نیم کیلو گوشت !!
    مادر و دختر را پیدا کرد ، وقتی از مادر خواهش کرد همین الان به خانه برگردد و برای دخترک کم خونش گوشت کباب کند ؛ قلبش گرفت ؛ بغض کرد و دنیای سیاهش سیاه تر شد ! .
    ⁃ تا اذان خیلی مانده ، هر دو روزه ایم …

    (فاضل خمیسی)


    نظرات