سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12878
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۱۰ خرداد, ۱۳۹۸ - ۱۵:۰۸
  •   

    شب های رمضان(۴) /حمزه سلمان پور

    شب های رمضان(۴) حمزه سلمان پور ــــــــــــــــــــــــــــــ جمیله “طارمه” و فضای جلوی مضیف پدرش را از عصر آب و جارو می کند ابتدا “بَل” ها(حصیرهای بافته شده از برگ نخل) و سپس روی آنها فرش ها و نمدها را پهن می کند. او می داند که امشب فرحان، همراه با دیگر میهمانان به خانه آنها […]

    شب های رمضان(۴)

    حمزه سلمان پور
    ــــــــــــــــــــــــــــــ


    جمیله “طارمه” و فضای جلوی مضیف پدرش را از عصر آب و جارو می کند ابتدا “بَل” ها(حصیرهای بافته شده از برگ نخل) و سپس روی آنها فرش ها و نمدها را پهن می کند. او می داند که امشب فرحان، همراه با دیگر میهمانان به خانه آنها می آید اگر چه نمی تواند او را از نزدیک ببیند اما همین که وجودش را در آن نزدیکی احساس می کند برایش بسیار هیجان انگیز است و به شدت احساس خوبی دارد.
    ساعتی پس از افطار میهمانان کم کم سر می رسند پیر و جوان همه برای گعده های رمضان جمع می شوند. فرحان دشداشه سفیدش را می پوشد موهایش را شانه می کند. فرحان و ناصر نسبت به دیگر پسران روستا زیباتر و خوش لباس تر هستند پدران هر دوی آنها چند سال در کویت بوده و وضعیت بهتری نسبت به سایر روستاییان دارند آنها در خانه رادیو و گرامافون دارند و دشداشه های سفید کویتی به تن می کنند که با دشداشه سایر مردان روستا متفاوت است. ملاشایع به هر دوی آنها خواندن و نوشتن یاد داده اما نتوانست از علاقه آنها به موسیقی بکاهد. تعداد خیلی معدودی از پسران روستا حاضر به یادگیری خواندن و نوشتن نزد ملاشایع می شوند آنها اصولاً نیازی به سواد ندارند.
    فرحان با اشاره دست، دوستش ناصر که وسط حیات خانه روی عرزاله منتظرش نشسته و پاهایش را آویزان کرده و تکان می دهد را صدا می کند و راه می افتند.
    ناصر سنتورش را با خود آورده است. به دنبال آنها کنعان و فایز، برادران فرحان هم می آیند.
    هر قدم که بر می دارند و به خانه زایر علی نزدیک می شوند هیجان فرحان بیشتر می شود، قلبش تندتر می زند و تمرکز برایش سخت تر می شود. احساس کم وزنی و شناور بودن می کند، صحبت های ناصر را می شنود اما نمی داند چه می گوید.
    فرحان می داند که برادران و پسر عموهای جمیله دل خوشی از او ندارند با این وجود، قصد دارد از ته دل بخواند و هر چه بادا باد!
    در آستانه در ورودی مضیف زایر علی هستند، دیوار کاه گلی حیاط جداگانه ی مضیف، کوتاه است و از بیرون می توان جمعیت را دید.
    به محض ورود فرحان همه نگاه ها به سمت او می چرخد. زایر علی از جای خود بلند می شود و به پیشواز فرحان و همراهانش می آید، پسران زایر علی هم با اکراه با فرحان دست می دهند تمام حضار کم و بیش می دانند که فرحان قرار است داماد زایر علی شود.
    با قهوه و چای از میهمانان پذیرایی می شود. تیم های بازی محیبس آماده می شوند، ملا شایع شعر می خواند سپس از فرحان و ناصر درخواست می کنند که موسیقی اجرا کنند. جمعیتی حدود ۱۰۰ نفر آماده شنیدن صدای فرحان هستند.
    ناصر شروع به نواختن سنتور می کند. قطعه ای به سبک مقام حویزاوی را آغاز می کند. فرحان در حالی که آشوبی در دل و آرامشی در چهره دارد شروع به خواندن می کند مقام حویزاوی را آنقدر از رادیوی پدرش با صدای ناظم الغزالی و محمد القبانچی شنیده است که به خوبی آن را اجرا می کند. او با چنان سوز و گدازی می خواند که تحسین همگان را بر می انگیزد.

    وَقـائِـلَـهٍ لَمَّـا أَرَدتُ وَداعَـها
    حَبیبِی أَحَقّاً أَنتَ بِالبَیـنِ فاجِعـی

    فَیا رَبَّ لا یَصدُق حَدیثٌ سَمِعتُـهُ
    لَقَد راعَ قَلبِی ماجَرَى فِی مَسامِعـی

    وَقامَت وَراءَ السَترِ تَبکـی حَزینَـهً
    وَقَـد نَقَبَتـهُ بَینَنـا بِالأَصـابِـعِ

    فَلَمَّـا رَأَت أَنَّ الفِـراقَ حَقیقَـهٌ
    وَأَنّی عَلَیـهِ مُکـرَهٌ غَیـرُ طائِـعِ

    جمیله در حیاط خانه، کنار مادرش نشسته بود و صدای فرحان را از پشت دیوار می شنید. با شنیدن این ابیات از زبان فرحان آن هم با آهنگ زیبا و خاطره انگیز مقام حویزاوی، اشک از چشمانش جاری می شود. او سعی دارد اشک هایش را از مادرش مخفی کند اما با ادامه آوازخوانی فرحان، گریه ی جمیله به هق هق تبدیل می شود.

    تُسَلِّـمُ بِالیُمنَـى عَلَـیَّ إِشـارَهً
    وَتَمسَحُ بِالیُسَرى مَجارِی المَدامِـعِ

    وَما بَرِحَت تَبکی وَأَبکِـی صَبابَـهً
    إِلَى أَن تَرَکنا الأَرضَ ذاتَ نَقائِـعِ

    سَتُصبِحُ تِلکَ الأَرضُ مِـن عَبَراتِنـا
    کَثیرَهَ خِصبٍ رائِقِ النَبـتِ رائِـعِ 

    فرحان در ادامه، ترانه “فوگ النخل فوگ” را می خواند و شور و نشاط را به جمع می آورد.
    آن شب، بهترین شب زندگی فرحان بود.
    نیمی از ماه رمضان طی می شود. در اولین شب نیمه ی دوم رمضان کودکان از غروب لباس نو به تن می کنند، کیف پارچه ای به گردن می آویزند و فانوس به دست می گیرند تا به صورت گروهی به در یکایک خانه ها بروند.
    آنها ریگ هایی به دو دست می گیرند و به هم می کوبند و عبارت هایی مانند: گرگیعان و گرگیعان، الله ینطیکم رضعان” را تکرار می کنند. این یک رسم بسیار قدیمی در روستا است.
    به در هر خانه که کودکان می روند صاحب خانه در کیف پارچه ای آنها، مقداری تنقلات می گذارد.

    ادامه دارد


    نظرات