سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12881
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۱۴ خرداد, ۱۳۹۸ - ۱۹:۰۳
  •   

    شب های رمضان(۶) /حمزه سلمان پور

    شب های رمضان(۶) حمزه سلمان پور “عَوّانه”(یاریگران) از مزرعه ای به مزرعه دیگر می روند و بعد از سه روز همه ی گندم زارهای باقی مانده روستا درو می شوند. بعد از ظهر که هوا رو به خنکی می گذارد محله شلوغ می شود. تقریباً همه ی اهل روستا آنجا هستند در محوطه ای بزرگ […]

    شب های رمضان(۶)

    حمزه سلمان پور

    “عَوّانه”(یاریگران) از مزرعه ای به مزرعه دیگر می روند و بعد از سه روز همه ی گندم زارهای باقی مانده روستا درو می شوند.
    بعد از ظهر که هوا رو به خنکی می گذارد محله شلوغ می شود. تقریباً همه ی اهل روستا آنجا هستند در محوطه ای بزرگ در حاشیه عباره ی جنوبی، خانواده ها به فعالیت مشغولند. کودکان بازی می کنند و ملاشایع کمی آن طرف تر، همراه چند پیرمرد روی تپه ی جنوب شرقی منتظر وقت اذان است.
    معمول است که روزها خرمن را می‌کوبند و در خنکای شب، “دریخ”(خرمن کوبیده شده) را با “مرواح” باد می دهند تا با استفاده از وزش باد، کاه از دانه های گندم جدا شود. مرواح چنگکی به اندازه ی یک بیل است که با چوب و پوستِ حیوانات ساخته می شود.
    کم کم گعده های شبانه به محله منتقل می شود. شیّال و چند نفر دیگر، بساط چای و قهوه را برپا کرده اند. عده ای محیبس بازی می کنند، ناصر سنتورش را کوک می کند، برخی مردان با مرواح دریخ باد می دهند، زنان، کاه را جمع می‌کنند و در “شلیف” می ریزند و کودکان هم در میان بیادر، “غمیضه جیجو” بازی می کنند.
    فرحان و خواهرش فتیّه، با “مچیاله”(پیمانه) گندم را در گونی می ریزند و مادرشان درِ گونی ها را با “مسَلّه”(جوالدوز) می دوزد.
    ناصر، فرحان را صدا می کند و بلافاصله شروع می کند به نواختن سنتور.
    سر و صدای محله می خوابد و صدای سنتور فضا را پر می کند. فرحان نوای ابوذیه سر می دهد و صدای دلنوازش به گوش جمیله که کمی آنطرف تر، در کنار خانواده کار می کند می رسد.

    اشگد ناهی ابجماله واهوه حالی
    اِرتَعَد جسمی ابنظرته واهوه حالی
    لَوَن اصبح حلاله، واهوه حالی
    لَچِنت اعبد جماله المَیْتَهَیَّه…

    دل جمیله به وجد می آید و احساس می کند با صدای زیبای فرحان به آسمان ها پرواز کرده است.
    فرحان به ناصر می گوید ترانه ی “هلله هلله یا وَهَب” را بنوازد، شاکر از آنطرف می آید، قابلمه ای مسی را از بیدر کناری بر می دارد، آن را بر می گرداند و با ریتم سنتور طبل می زند. فرحان می خواند…

    هلله هلله یا وهب
    سطر على الگذله ذهب
    بگلوبنه الحب انکتب
    انا و حبیبی الأولی

    هلله هلله مشیته
    مثل الگطایه مشیته
    کل المحلّه زفته
    جابوا محبوبی الی

    هلله هلله امربعه
    راس الگصیبه امربعه
    ودو لابوها اربعه
    ارجال مشایه الی…

    بزرگ و کوچک در محله کف می زنند و شادی می کنند. جمیله لبخند می زند و با دنیایی از مسرّت و شوق به صدای فرحان گوش می دهد…
    فردای آن شب، تعدادی از خانواده ها قصد دارند برای خرید عید به شهر بروند. مادر فرحان نزد خانواده ی جمیله می رود. قرار می گذارند که جمیله و مادرش همراه فرحان و والدینش به شهر بروند تا برای او لباس و طلا بخرند.
    صبح اول وقت، وانت بزرگ “طاهر” که از روستای مجاور می آید پر از مسافر می شود. فرحان، پدر و مادرش، جمیله و مادرش و تعداد دیگری از اهالی روستا مسافران وانت هستند. چند گونی گندم، تعدادی مرغ و مقداری تخم مرغ نیز بار وانت را تشکیل می‌دهند.
    ایستگاه اول آنها در ابتدای خزعلیه روی تپه های سخیریه است.
    مسافران و بارها پیاده می شوند اینجا، گندم و جو، کاه، مرغ و گوسفند خرید و فروش می شود. از روستاهای دیگر هم کسانی آنجا هستند تا آنچه با خود آورده اند بفروشند. روستاییان، زیر سایه ی درختان روبروی آسیاب مستقر می شوند. کنار آسیاب بوریا و تیرک های چوبی، طناب و گونی، حبانه و ظروف سفالی و مسی، افسار و زین اسب و پالان الاغ فروخته می شود.
    فرحان و همراهانش چیزی برای فروش نیاورده اند، پدر فرحان به اندازه کافی پول با خود آورده است.
    طبق قرار قبلی، طاهر دربست آنها را همراهی می کند. خیابان خزعلیه را بالا می روند از جلوی “سوق العریان” رد می شوند. صدای چکش آهنگران و مسگران شنیده می شود جلوی دکان آهنگران، ابزاری مانند بیل و کلنگ و دهانه ی افسار و نعل اسب و گوسانی و منجل و عکفه و سچه ی فدان آویزان شده اند. مسگران هم ظروف مسی را بیرون چیده اند چند دکان نداف و حایچ و سرّاج و جوالدوز هم دیده می شوند. از آنجا وارد عامریه می شوند بازار شلوغ و پر سر و صدا است. یک نفر روی زمین، بساط سبزی فروشی پهن کرده است، کنارش زنی یک صندوق چوبی گذاشته که چند مرغ و خروس در آن دیده می شوند، آنطرف تر یک مغازه میوه فروشی است که نصف اجناسش را به صورت نامنظم روی هم تلنبار کرده است. یک ردیف “سوباط” در میانه ی بازار قرار گرفته اند که همه چیز در آنها عرضه می شود، آن وسط هم قصاب یک لاشه گوسفند را آویزان کرده و در حال بریدن و فروختن گوشت است.
    فرحان و همراهانش از میان الونک ها و بساطی های بازار رد می شوند تا نزد “علوان الصایغ” بروند. علوان از صابئین مندایی است که اغلب اقوامش طلافروش هستند.
    برای جمیله دو انگشتر، یک جفت “تراچی چف البطه”(گوشواره) با نگین های فیروزه و عقیق سرخ، شش”مُگْدَس دگّه عربیه”(النگو)، و یک گردنبند قابچین مرصع به نگین های رنگارنگ به اضافه ی”تاج”، “شعاعه”، “ورده” و “چلاب” می خرند.
    آنها سپس سوار وانت می شوند تا به بازار عبدالحمید بروند. پدر فرحان جلوی وانت کنار راننده می نشیند و بقیه پشت وانت سوار می شوند. آخرین نفر جمیله است، فرحان یک لحظه تردید می کند اما بالاخره دستش را به سمت جمیله دراز می کند تا به او در بالا آمدن کمک کند، جمیله سرش را بالا می گیرد و چشم در چشم فرحان می گذارد، لبخندی خجولانه می زند و آرام دستش را بالا می آورد و دست فرحان را می گیرد. فرحان یک لحظه چشمانش را می بندد. احساس می کند با لمس دستان جمیله خون تازه ای وارد بدنش شده است انگار که اکنون تمام دنیا در کف دست اوست، پیشانی اش عرق می کند جمیله را بالا می کشد، چشم از او بر نمی دارد، دستش را رها نمی کند، نگاهش چشمان خجالت زده و گونه های سرخ شده ی جمیله را دنبال می‌کند، روی تخته ی صندلی مانندِ وانت کنار هم می نشینند. مادر فرحان متوجه می شود که دست همدیگر را گرفته اند، به فرحان اشاره می کند که دست جمیله را رها کند. چون در عرف روستاییان چنین کاری پسندیده نیست. کف دست هر دوی آنها عرق کرده است، جمیله دستش را عقب می کشد و فرحان رهایش می‌کند. باد که به کف عرق کرده ی دست فرحان می وزد خنک می شود، دستش را روی صورتش می گذارد و نفس عمیقی می کشد، حس می کند دستش بوی دستان جمیله را می دهد.
    به بازار عبدالحمید می رسند…

    ادامه دارد


    نظرات