سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12891
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۱۹ خرداد, ۱۳۹۸ - ۱۷:۰۷
  •   

    شب های رمضان(۷)/حمزه سلمان پور

    شب های رمضان(۷) قسمت پایانی حمزه سلمان پور فرحان و همراهانش وارد بازار عبدالحمید می شوند پدر فرحان نزد دوست قدیمی اش فیصل می رود همگی وارد حجره می شوند. طاقه های پارچه روی هم چیده شده است زن ها نظر جمیله را می پرسند و او چند نمونه را انتخاب می کند. فیصل، از […]

    شب های رمضان(۷)

    قسمت پایانی


    حمزه سلمان پور

    فرحان و همراهانش وارد بازار عبدالحمید می شوند پدر فرحان نزد دوست قدیمی اش فیصل می رود همگی وارد حجره می شوند. طاقه های پارچه روی هم چیده شده است زن ها نظر جمیله را می پرسند و او چند نمونه را انتخاب می کند. فیصل، از هر کدام به اندازه مورد نیاز برش می زند و به آنها می‌دهد. رنگ غالب پارچه های خریداری شده سفید است. همه را در “علاگه” ای که مادر فرحان به دست گرفته می گذارند و به حجره ای دیگر نزد “حسینه الدلاله” می روند. از او دو “شیله” یک “عبایه”، “مکحله”، مقداری ترمه ی”دیرم”، “گرنفُل و سِعِد”، “بخور الشایب”، یک شیشه عطر “ام السودان” و دو کیسه حنا و روغن موی سر و شانه ای چوبی دو طرفه و یک جفت دمپایی پاشنه بلند سفید، به اضافه ی مقداری لوازم دیگر می خرند.
    اینها، هم عیدی داماد به عروس، و هم حُلّه ی عروسی است. آنها در مسیر خود، یک دست رختخواب همراه با ملحفه، یک پشه بند و یک “سَحّارَه”(صندوقچه ای فلزی به اندازه یک چمدان) به رنگ آبی که روی آن نقاشی نخل و آب و قایق بادبانی است خریداری می کنند.
    عروسی قرار است روز پنج‌شنبه یعنی ۵ روز بعد از عید فطر برگزار شود. معمولاً در روستا از چند روز قبل جشن های عروسی را شروع می کنند.
    بعد از بازگشت به روستا، جمیله به همراه مادر فرحان نزد “نصره الخیاطه” می روند تا قماش را برای دوخت به او بدهند.
    فرحان وخانواده اش کار انتقال گندم، جو و کاه به منزل را با سرعت بیشتری ادامه می دهند. کپر کاه گلی که برای انبار کاه ساخته اند پر می شود و آنها بقیه کاه را همانجا در محله ی بیادر، “جهدال” می کنند تا بصورت تپه ای بلند در آید، سپس روی آن را با لایه ای از گِل نرم می پوشانند. اکثر روستاییان از این روش استفاده می کنند و این “جهادیل” تا رسیدن فصل پاییز همانجا می مانند. تا آن موقع، یا انبارهای خانگی خالی شده اند یا انبارهای جدیدی ساخته و کاه از مسطاح به خانه منتقل می شود.
    یک روز قبل از عید، ام الحلس است. در این روز همه ی مردم روستا شروع به نظافت و رفت و روب منزل و لوازم خانه می کنند و به نظافت شخصی می پردازند.
    تعدادی از جوانان خود را برای جشن “زمّه” که با شب عید مصادف شده آماده می کنند آنها به خانواده هایی که هنوز در محله کار دارند کمک می کنند تا محصول خود را جمع کنند و به این شکل جشن پایان برداشت گندم در محله ی پشت عباره ی جنوبی بر پا می ‌شود.
    ملاشایع و تعداد زیادی از مردان روی تپه ی جنوب غربی، منتظر هلال ماه شوال نشسته اند آفتابِ اوایل خرداد گرم تر شده است اما غروب که آن را در بر می‌گیرد همان لباس نارنجی زیبا و جذاب را به آن می پوشاند و رنگی طلایی بر آفاق می پاشد.
    در آن لحظات، از فراز آن تپه نه چندان مرتفع، که می گویند روزگاری، قلعه ای بزرگ بوده و تمدنی در آن جریان داشت، تصویری زیبا از زمینی که پوشیده از علف های خشک و کاه و کلول است و همچون تخته ای صیقلی، برق می زند، مشاهده می شود.
    دقایقی بعد از غروب، یک نفر داد می زند: آنجاست! دیدمش! و با انگشت هلال نحیف و کم جان ماه شوال را نشان می دهد.
    کنعان تفنگ خود را به سمت آسمان می گیرد و بر فراز روستا شلیک می کند. صدای هلهله و شادی از روستا بلند می شود.
    مردان بالای تپه، بعد از اینکه روی همدیگر را می بوسند و عید را به هم تبریک می گویند از آنجا به محله می روند. سایر مردان روستا به آنها ملحق می شوند و همگی پشت سر ملاشایع نماز شکر به پا می دارند این نماز به شکرانه ی پایان، موسم حصاد است.
    بعد از افطار، زنان و مردان و کودکان همگی به محله می روند. تعدادی از دختران و پسران، از عصر، مسطاح را آب و جارو کرده اند. بوی خاک و بقایای کاه خیس خورده در فضا پیچیده است.
    تعداد زیادی فانوس دور تا دور مکان گعده را روشن کرده است ناصر سنتور را کوک می‌کند، شیّال چند قوری چینی بزرگ چای و چند دلّه قهوه در منقل بزرگ دم کرده است، مردان مسن کنار هم ردیف شده اند و سیگار “لف” می کشند و درباره ی برکت محصول و سهم “مکینه” صحبت می‌کنند، کودکان در کناری جمع شده اند و از سر و کول هم بالا می روند و درباره عید و لباسی که برایشان خریده اند با شوق و ذوق تعریف می کنند. دختران هم نفنوف های رنگارنگ به تن کرده و دور جمیله را گرفته اند که یکی از لباس های سفید با گلهای قرمز جهاز را امشب به مناسبت عید پوشیده و به خودش عطر زده است.
    این یک شب تاریخی و باشکوه برای روستا است. جشن زمّه، عید فطر و جشن های عروسی فرحان و جمیله همزمان شده‌اند.
    نوای سنتور ناصر همهمه جمعیت را می خواباند. شاکر و کنعان دف ها را آماده کرده اند.
    ناصر قطعه‌ای از دستگاه “عجم” را که با فرحان تمرین کرده می نوازد و فرحان در حالی که لبخندی بر لب دارد و چشمش جمعیت اطراف را می کاود تا جمیله را بیابد شروع می کند به خواندن ابیاتی از “ایلیاء ابو ماضی” به سبک “ناظم الغزالی” در مقام عجم…

    أیّ شیء فی العید أهدی إلیکِ
    یا ملاکی، وکلّ شیء لدیکِ

    أسوار، أم دملجاً من نضارٍ
    لا أحبّ القیود فی معصمیکِ

    أم خمورا ولیس فی الأرض
    خمر کالتی تسکبین من لحظیکِ

    أم ورودا والورد أجمله عندی
    الذی قد نشقت من خدّیکِ

    أم عقیقا کمهجتی یتلظى
    والعقیق الثمین فی شفتیکِ

    لیس عندی شیء أعزّ من الروح
    وروحی مرهونهٌ فی یدیکِ

    فریاد تشویق جمعیت بلند می شود، جمیله در میان دختران روستا با غرور لبخند می زند، دوست دارد از شدت خوشحالی فریاد شادی سر دهد اما او فقط لبخند می زند و از میان جمعیت به فرحان می نگرد.
    فرحان در ادامه ترانه ی “ام العیون السود”(سیاه چشم) را می خواند.

    یم(یا اُم) العیون السود ماجوزن انا
    خدچ الگیمر انا اتریگ منه

    لابسه الفستان گالت لی انا
    حلوه مشیتها دتمشی برهدنه

    لو تحب خادم، خادمها انا
    لعوف الدوله واعوف السلطنه

    لون خمری لا سمار ولا بیاض
    مثل بدر تام واشرف ع الریاض

    باللما تحیی وتقتل باللحاظ
    بغنج تحچی وترد بعنونه

    طالعه بفستانها الوردی الجمیل
    وانزوت حین اسفرت شمس الاصیل…

    ناصر سنتور می نوازد، شاکر و کنعان دف، و سایرین کف می زنند. جشن تا پاسی از شب ادامه دارد…

    پایان فصل اول


    نظرات