سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 12900
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۵ خرداد, ۱۳۹۸ - ۰۲:۴۷
  •   

    آنسوی دیوار/ عارف خصافی

    آنسوی دیوار عارف خصافی هوا کم کم رو به تاریکی می رفت قطرات آب درخشان بر روی پیشانی های مرد و زن از شدت گرما آشکار بود. آرام قدم می زدم نزدیک پارک محله شدم جلوتر رفتم سرسره ها بی حرکت و آویزان بودند ناگهان چشمم به گربه ای افتاد آرام بر روی دیوار پرید […]

    آنسوی دیوار

    عارف خصافی

    هوا کم کم رو به تاریکی می رفت
    قطرات آب درخشان بر روی پیشانی های مرد و زن از شدت گرما آشکار بود.
    آرام قدم می زدم
    نزدیک پارک محله شدم
    جلوتر رفتم
    سرسره ها بی حرکت و آویزان بودند
    ناگهان چشمم به گربه ای افتاد

    آرام بر روی دیوار پرید
    و به آنسوی دیوار خود را انداخت.
    دیوار حجابی بین محله ما و یک شهرک بسیار با کلاس و پولداری بود.
    همه ارزو داشتند تا یک روزی به انسوی دیوار بروند و زندگی کنند تا مزه پولداری را بچشند
    گاهی از شکاف های روی دیوار به سرسبزی و درختان با نشاط نگاهی می انداختم.
    بعد از کمی چند
    همان گربه با یک تیکه گوشتی که در دهان گرفته بود امد
    درست همان مسیر که روی دیوار رفته بود برگشت
    ناگهان با سرعت به سمت محله ما پرید و رفت .

    کنجکاور شدم
    او را دنبال کردم
    بعد از کمی او را لابلای یک درخت افتاده کنار یک ساختمان قدیمی با محیطی آرام و ساکت یافتم.

    پنج بچه گربه ی کوچک و زیبا اما نحیف ،دور او بودند یکی ازآنها کنار او غلط می خورد
    مادر ،تیکه ای که از ان سوی دیوار پیدا کرده بود را به بچه های او می خوراند.

    دریافتم ،حیوان نیز هنگام گرسنگی حد و مرز ، نمی شناسند.


    نظرات