سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 13285
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۶ مرداد, ۱۳۹۸ - ۲۱:۴۹
  •   

    برای ابوالقاسم…. که دیروز همدیگریم! / غلامرضا فروغی نیا

    برای ابوالقاسم…. که دیروز همدیگریم! غلامرضافروغی نیا کوچه ای که درآن بزرگ شدم با یک مشخصه در همه تاریخ زندگی ام می درخشد و آنهم مجموعه ای از بچه هایی بود که یکباره همه با همدیگر بزرگ شدیم . من وعلی برادرم، علی و رضا بختیارپور، امیر هوشنگ ضیاء و برادرش فرزاد، ابوالقاسم و علی […]

    برای ابوالقاسم…. که دیروز همدیگریم!

    غلامرضافروغی نیا


    کوچه ای که درآن بزرگ شدم با یک مشخصه در همه تاریخ زندگی ام می درخشد و آنهم مجموعه ای از بچه هایی بود که یکباره همه با همدیگر بزرگ شدیم .
    من وعلی برادرم، علی و رضا بختیارپور، امیر هوشنگ ضیاء و برادرش فرزاد، ابوالقاسم و علی اکبر و مهدی براتعلی. تقریبا کوچه ما را اگر از وسط به دو نیم می کردیم در یک بخش آن که منزل ما هم در آن بود، بچه ها الفت بیشتری با هم داشتند تا قسمت دیگر کوچه.
    فارغ از مدرسه و کلاس درس، بقیه اش یک توپ پلاستیکی و کف آسفالت خیابان بود که وجه مشترک ما را به یکدیگر پیوند می داد. پیوندی که آفتاب و گرما هم نمی توانست تاثیر چندانی در جدا کردن ما از هم داشته باشد. فقط تاریکی شب بود که بعد از آن سکوت را به خیابان فیروز در کوی شهرداری نزدیک بیست متری تحمیل می کرد.
    همسایه ها گویی فامیل هم بودند.از کوچکترین حوادث زندگی هم اطلاع داشتند.اساسا در خانه هایی که حیات در وسط قرار می گرفت و دورتادور اتاقها بودند و با یک دیوار سه متری از منزل همسایه جدا می شد بسیاری از مسائل پنهان نبودند.
    وقتی انقلاب داشت پا می گرفت تقریبا ما هم بزرگتر شده بودیم. حالا دوروبرمان حوادثی بود که مارا از دنیای توپ پلاستیکی به دنیای بزرگتری هدایت می کرد و از اینکه با پای برهنه روی آسفالت گرم کوچه بکوبیم زیر توپ، جدا می کرد.

    فکر می کردیم نسبت به وقایع ایران و جهان چیزهای جدیدی یاد می گیریم که کمی ما را بفکر فرو می برد .
    بعد هم جنگ شد. اول از همه، من لباس پاسداری را چهار ماه قبل از جنگ پوشیده بودم و با محمود احمدی و فرهاد درویشی رفتیم حمیدیه.
    فرمانده سپاه علی هاشمی بود. از برو بچه های لین یازده حصیر آباد. دیگر احساس غربت نمی کردیم. تا اینکه جنگ شد و بچه های محله مان هم، جمع مان را خودمانی تر کردند. ابوالقاسم و علی اکبر هم آمدند سپاه پاسداران حمیدیه.
    حالا ابوالقاسم این روزها مریض است. همان جوان ترکه ای قدیم که درسپاه بی شیله تر از همه ماها بود و کمتر از همه هم حرف می زد. از این جهت زحمت کش تر از امثال ماها بود. سادگی ابوالقاسم مهمترین ویژگی او بود و در همان حال صراحت لهجه اش او را به یکباره اقتداری می بخشید که باورت نمی آمد که این همان ابوالقاسم ساده و بی تکلف باشد.

    امشب به اتفاق برو بچه های قدیمی جنگ رفتیم منزل ابوالقاسم. منطقه ۲۵۴ دستگاه، روبروی سپیدار. محیط جمع جوری با حضور آدم هایی که همگی با عکس های زمان جنگ شان تفاوت بسیار داشتند.

    یکی موهایش از سر ریخته بود و دیگری شکمش جلو آمده بود. آن یکی چروک توی صورتش افتاده بود و حالا  بعد از مدتها توی چهره اش بایستی زل بزنی تا یادت بیاید که چقدر پیر شده ایم و بقول قیصر امین پور: «چقدر زود دیر می شود»!

    همه آمده بودند تا بچه محل ما را ببینند. گفتند مریض شده و افتاده است در منزل. ابوالقاسم خسته نشان می داد. اما بعد از چند خاطره شاد شد و سر حال و وقتی آنها دعا می خواندند باور داشت که از زبان آنها می توان دعا را به آسمان فرستاد و سلامتی را باز پس گرفت.

    خوشحال تر شدیم. دیدن بچه های قدیمی همیشه روحیه بخش است اما اینجا همه آمده بودند تا ابوالقاسم را خوشحال کنند. سید طالب که آمد یکسر رفت روی تخت ابوالقاسم نشست نزدیکش و مثل همیشه شد بمب روحیه!

    حاج عباس هواشمی دعای توسل را خواند و همه زیر لب زمزمه می کردند تا ذیل این توسل ابوالقاسم روحیه بگیرد و باور داشته باشد که حتما لباس سلامت را بر تن خواهد نمود. ابوالقاسم خودش هم خطاب به جمع بچه ها گفت که روحیه اش بالا رفته است. واقعیت این است که سن آدمی که بالا می رود فقط افراد و اشیاء گذشته و خاطراتشان است که می تواند او را سرحال نماید. حسی نوستالژیک!

    حالا خاطرات اگر صد بار دیگر هم گفته شوند باز هم چیزی از مزه شان کم نمی شود. گویی انسان دنبال یک خواب است تا بتواند در پناه آن گذشته هایش را مرور کند. گاهی دلت می خواهد برای لحظاتی چشم هایت را بر هم بگذاری و بروی توی سی وچند سال قبل….توی حمیدیه و سوسنگرد و هورالعظیم. بروی پیش علی هاشمی و مجید سیلاوی و بهرام فروزانفر. حتی دورتر !

    دوست داری بروی توی خیابان فیروز و بیست متری شهرداری و داغ دل هر آن چه سختی و زندگی و روزگار است را لحظاتی فراموش کنی و بزنی زیر توپ پلاستیکی و وقتی توپ از خط دروازه (که بجای تیرهای آن دو لنگ دمپایی لاستیکی گذاشته شده است)عبورمی کند، از ته دل داد بزنی و با هم تیمی هایت شادی کنی که با پای برهنه گل زده ای!

    حالا کمی بخودت می آیی. رفقایت همه دست ها را باز نموده اند و استغاثه می کنند و«امن یجیب» می خوانند تا ابوالقاسم حالش جا بیاید.کمی که می گذرد  چهره او هم  شاد شده است و از ته دل با رفقای قدیمی روبوسی می کند.

    یکی یکی از در خارج می شوند و می روند در تاریخ، در سی سال ان طرف تر و شاید بیشتر…!
    یک لحظه خودت را مرور می کنی و زل می زنی به در خروجی که به کوچه باز شده است.

    باز هم همان بیت قیصرامین پور به یادت می آید که:«چقدر زود دیر می شود»!
    منبع: اقتصاد بومی


    نظرات